پسرم ارشیاپسرم ارشیا، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
دخترم هانیادخترم هانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

یادداشتهای مامان

هانیای مامان...

سلام عسل مامانی...               ببخشید این روزا سرم شلوغه و نمیتونم بیام و وبتونو  آپ کنم . حالا برات دو تا عکس از خودت میزارم که بافتهایی رو که مامانی برات بافته رو پوشیدی .                  اینا به یادگار میمونه تا وقتی بزرگ شدی بفهمی مامانی برات چه کارایی میکرده عسلم ....                 ...
13 اسفند 1393

برداشتن پین دست ارشیا ....

                       سلام ارشیا گلی ...                           پسر گلم نمیدونم چرا و چطوری این اتفاق برات افتاد و دستت شکست الان از اون ماجرا حدودا چهارماه میگذره و هنوز پین ها توی دستته دیروز نوبت دکتر داشتی واسه معاینه ی دستت و وضعیت پین ها. وقتی رفتیم پیش دکترت دستتو که معاینه کرد گفت باید پین ها رو در بیاریم . تو همون جا اشک توی چشمات جمع شد آخه خوشگل من تو این مدت خیلی اذیت ...
11 اسفند 1393

دو کلام حرف حساب...

دو کلام حرف حساب باهات دارم : ” دوست دارم ” . . آرزویم این است که بهاری بشود روز و شبت که ببارد به تمام رخ تو بارش شادی و شعف و من از دور ببینم که پر از لبخند است : چشم و دنیا و دلت ! . . تمام دنیا را گشته ام کنار تو اما ، دنیای دیگریست ! همسر خوبم . . دنیا خیال تو نیست اما بیرون از خیال تو هم دیگر دنیا برای من نیست ! . . سر و ته این حرفها را که بزنم باز هم تویی که در سرم ته حرفها را میزنی ! . . بی کلام اینجا باش بودنت با دل من ، بی صدا هم زیباست ! . . بعضی ترانه‌ها را می‌توان بارها و بارها گوش داد بعضی انسان‌ها را می‌توان بارها و بارها دوست داشت ! . . سه آرزوی قشنگ ...
8 اسفند 1393

نامه ای به همسرم...

  بیا متفاوت باشیم همسفر!  در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند.  خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.  مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم  و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.  مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه‌ی نگاه کردن را.  مخواه که انتخاب‌مان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویامان یکی.  همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن...
8 اسفند 1393

حس مادر شدن...

حس مادر شدن   احساس مادر شدن یه حس جدیدی است که وقتی واسه اولین بار تجربه می کنی واست یکم غریبه...نه مثل ازدواج کردن ...نه مثل لباس عروس پوشیدن..اشتباه نکنید مثل خریدن کفش با کلاس و مارکدار که بخوای جلوی همه پز بدی هم نیست...اینکه بهشت زیر پای مادران است و مادر بیشتر از همه آدمو دوست داره  و رفیق بی کلک مادر ...همه اینا درسته ...اما این ماجرای مادر شدن شبیه درد عشقی کشیده ام که مپرسه..چرا؟ چون نه میشه خوب خوابید مثل همیشه..نه میشه رفت گردش..نه میشه خوب خورد..گلاب به روتون روم به دیوار وااااااای این دستشویی رفتن هم یه سریال 90 قسمتی واسه خودش.اگه حساب کنیم هر خانوم بارداری 9 ماه بارداری داره بهتون قول میدم 6 ما...
8 اسفند 1393

بابای گلم.....

دیروز یاد یه جمله افتادم که: راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا برای نان همه جوانیش را داد.... وقتی فکر میکنم میبینم راسته بابایی که تو این دنیای شوله قلمکار این همه بدو و کار کن و آخرش هم هشتت گرو نهت باشه ..همه جوانی اش رو پشت میز تو اداره یا کارگری یا مغازه داری یا از صبح تا شب رفتگری و هزار تا کار دیگه آخرشم وقتی جوانیش از دست رفت تنها آرزوش اینه یه خونه داشته باشه که آخر عمری سرشو تو خونه خودش بذاره زمین و یه ماشین(که دیگه پیر شده و نمیتونه باهاش رانندگی کنه) و یه سفر حج بره که اونم اگه نوبت بشه و سهمیه ها بذارن و هزار تا اما و اگر دیگه...امروز یه نگاه به موهای سفید باباهامون بندازیم و یادمون باشه پشت هر موی سفید...
8 اسفند 1393